
فواره میزند از خشم، بغضم به دهاناین مرد چه بی قرار است بی قرار آن لحظه که فرو میریزد اشک از پنجره چشم تنم بر سفره گونهافطار استاشکها سرازیر میشود و من سر به زیر و تو سر به هوا گویا دلت خنک شد از آواز هق هقهایم چه سنگدل بودی و روحم خبر نداشتعلی اسفندیار ادبیات نویسندگی نویسندگی خلاق بخوانید...
ادامه مطلب
صدای پای تو را می شنوم سراغم می آیی؟! سال های تار گذشت و دیگر تار می بینم تو را کم سو شده ام اطرافم دیگر آباد نیست خرابه ای هست و خسته ای تار به دست و خاموشی و خفتن نزدیکتر از رگ گردن....
ادامه مطلب
راه که می روم، رو به روی کوچه تو بیدار میشوم زیر آن پنجره، آنقدر آفتاب مینوشم تا صبحانه ات را میل کنی تا تو طلوع کنی و با لباسی از ابریشم و نور از حیاط خلوتت بیرون بزنی کوچه ها به زیارت تو می آیند هر روز و آن آفتاب کهنه آسمان تو را غبطه می خورد و ذره ذره آب می شود تا غروب گینس باید بیایید و از خشت های کوچه ات که هی شوق می ریزند، عکس بگیرد گینس هنوز نمی داند پس آن کوچه کسی در به در خاطره هست در به در طولانی ترین دلتنگی دنیا...
ادامه مطلب
وقتی همه می خواهند باشند و تو این حس خلقت را می فهمی وقتی همه می خواهند بدانند و تو آنقدر می دوی تا سیراب کنی این تشنگی دانایی را وقتی همه می خواهند دارا شوند و تو بهانه نمی آوری، آنقدر از این و آن پر...
ادامه مطلب
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی توسپیدهدم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی؟نشان تو، گه از زمین گاهی، ز آسمان جویمببین چه بیپروا، ره تو میپویم، بگو کجایی؟کی رود رخ ماهت از نظرم نظرمبه غیر نامت کی نام دگر ببرماگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی؟به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی؟فتاده...
ادامه مطلب
هی می بارد اندوههی می خواند نغمه هی تضاد پشت تضاد همین هاست که دلسرد می کند آدم را اگر عرفان نباشد...
ادامه مطلب