خرید بک لینک

ابرها بر دود چیره میشوند
تهران یک تنه 1ی میپوشد
صبح، صف 1 بربری، شتاب باران
خیسی سردوش کت
و رفتنِ یک لحظه خستگی از دوشم
لطافت باران را میبینم 
همین که روی لباسم مینشیند 
و غلت میزند پایین، روی کفشم 
و بعد سُر میخورد روی آسفالت 
و بعد با زمین میآمیزد 
فرق باران با آتش همینجاست
آتش را تا لمس نکنی، سوختنی در کار نیست 
اما باران همین که روی لباس آدم جلویی صف نان می نشیند
تمام وجودت تر و تازه میشود
مثل چشمک همان نان داغ و برشته
که تو را هُل می دهد سر سفره...
«نان و باران» اگر نباشد 
روزگارمان دودی است

رحیل، علی اسفندیار، نویسندگی، نویسندگی خلاق، روزنوشت، پایتخت، نان داغ، باران، ادبیات

برچسب: نویسنده: محمد پورحسین تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 15:27

صفحه بندی