زیر آن پنجره، آنقدر آفتاب مینوشم تا صبحانه ات را میل کنی
تا تو طلوع کنی و با لباسی از ابریشم و نور از حیاط خلوتت بیرون بزنی
کوچه ها به زیارت تو می آیند هر روز
و آن آفتاب کهنه آسمان
تو را غبطه می خورد و ذره ذره آب می شود تا غروب
گینس باید بیایید و از خشت های کوچه ات که هی شوق می ریزند، عکس بگیرد
گینس هنوز نمی داند پس آن کوچه کسی در به در خاطره هست
در به در طولانی ترین دلتنگی دنیا
برچسب:
نویسنده: محمد پورحسین