خرید بک لینک

چه روزهای غریبی که غروب را مزمزه می کردم،

چه روزهایی که در حیاط خلوت خاطره با تو همزبان می شدم،

لالاییها در گوشم می پیچید و من، هی گوش می دادم آغاز تو را،

من بودم و پیراهن یوسف،

من بودم و دلداری اهالی کنعان،

رزمندهها برگشتند و تو نیامدی،

گویا خاک ریزها برقرارند و سردار ما سرگرم نبرد،

و من همچنان دلگرم آمدنش،

این جنگ، طولانی ترین جنگ جهان بود برای من،

و الا باید کوبهی خوش خبری بر این در میکوبید،

از بس انتظار، انتظار، انتظار و هجوم دیده به در.

همه آن روزها گذشت،

نمی دانستم پایانی بر آن آغاز نیست،

چرا نیامدی تا گره از کار فروبسته من بگشایی؟

دیگر نمی خواستم زاری بر بی مزاری تو را،

پسرم! رؤیای لالاییهایت را خودم تعبیر میکنم،

و انتظار را بیش از این، بی قراری نشاید.

پسرم! 38 بهارِ بی تو، چشم دوختم به در، آه کردم از دل،

تا که رسیدم به سامان تو.

پسرم! نجواهایم مثل نیامدنت همچنان ادامه دارد...

ای سومارِ مجنون وَش، چه لیلیهایی را بر در انتظار ننشاندی؟!

ای شلمچه و چزابه، چه دامنهایی را بیپسر نکردی؟!

ای جنگ هشتساله، چه مردمکهایی را به قاب آسمان ندوختی؟!

و آگاه باش ای روزگار!

مادران زهرایی را امامِ عشق، مقتدا است،

و این زینب است که صبر را خواهری میکند و فراقِ پسرها را مادری،

و این ماییم که مظهر شکیبایی مقدس هستیم در «مذهب ایثار»

ای شب و روز انتظار!

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بهاری بر تشنهای ببارد.

*تقدیم به مادر سردار سرافراز اسلام شعبان شجاع و هر آنکه بر «هجرانِ زبانزدش» گریست!

علی اسفندیار، شهر مقدس قم

برچسب: نویسنده: محمد پورحسین تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 1:30

صفحه بندی