زل می زدی به کوچه، و عبور آدمها خیالت را تکان نمی داد
چندباری هم خودت گفتی من رنگ آبی روی لامپ های جشن عروسی و هر شادی دیگری را دوست دارم
حالا هم که سرتاسر کوچه چراغانی است در میان نور زرد و قرمز؛ آبی جلوه ای دیگر دارد
امشب من شده ام مثل لامپ های باران خورده که دارد از رنگ پوست می اندازد
می اندازد روی دوش عابران و شاید هم لای کاشی ها
یاد نقشه زمین افتادم؛ جغرافیای بازی آدم ها با عشق
باران، پوسته های رنگ را می شوید، این کهنگی خوب است و دیدار نزدیک...
برچسب:
نویسنده: محمد پورحسین