خرید بک لینک
دقیقا کنار همان پنجره می نشستی

زل می زدی به کوچه، و عبور آدمها خیالت را تکان نمی داد

چندباری هم خودت گفتی من رنگ آبی روی لامپ های جشن عروسی و هر شادی دیگری را دوست دارم

حالا هم که سرتاسر کوچه چراغانی است در میان نور زرد و قرمز؛ آبی جلوه ای دیگر دارد

امشب من شده ام مثل لامپ های باران خورده که دارد از رنگ پوست می اندازد

می اندازد روی دوش عابران و شاید هم لای کاشی ها

یاد نقشه زمین افتادم؛ جغرافیای بازی آدم ها با عشق

باران، پوسته های رنگ را می شوید، این کهنگی خوب است و دیدار نزدیک...

برچسب: نویسنده: محمد پورحسین تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 7:12

صفحه بندی