اما تنش ایجاد می کنی
کارهای تو دیوانه می کند مرا
این همه رمان خوانده ای
این همه روی شن های نرم ساحل چرت زدی
آخرش؟
شدی سرطان قلبم
و هی کلمه های تند هر کتاب را برای من گلچین می کنی
هنوز نمی دانی؛ من فقط نیمکره ماه را عاشقم
نه همه اش را
و نه همه تو را
اگر دوستم داشتی؛ فرق تپش و تنش را می دانستی
چطور این همه کتاب و رمان و تاریخ نتوانسته تو را عاشق کند
و چرا هنوز کلمات را در دنیای معنای من به کار نمی بری؟
با تو هستم
سر از کتاب بردار
کمی مرا بخوان...
کمی حوالی خود را ...
برچسب:
نویسنده: محمد پورحسین